روزانه نویسی

روز ۲۶۱- من که آمادم

تو بزرگی…چطور در قلبم جا شدی؟!
دیشب وقت رسیدم خونه، از مدرسه و اینا، دیدم همسر برام اینا رو گذاشته روی دیوار. اینقده ذوق کردم. اما بعد از خوردن یه خورده از کیک(در حد یه ذره شکلات روش) با خودم گفتم: چه تنها هستیم ما… همسر باهام بغض کرد. طفلکم گفت ببخشید کسی رو دعوت نکردم. بعدش خندیدیم. حتی اگه می خواستیم، کسی نبود که دعوتش کنیم. نه اینکه بد باشه. نه اینکه کسی نخواسته باشه، ما خودمون هیچ وقت نیستیم. اونایی هم که هستن، از ۶۰۰ کیلومتر اونطرف تر شروع میشن. در نتیجه. ما می خندیدم. این سهم ساده ماست از این روزها. 
و بدین ترتیب من سی ساله شدم. 
روزهای شما پر از نور و عشق، ساعت هاتون پر از تلاش و شادی. دقایقتون پر از انرژی مثبت و دستهاتون پر از نعمت بخشش. 
Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s