روزانه نویسی

روز ۲۶۰- سی سالگی سلام

فکر می کردم بزرگ که میشوم می آیی…بعد از آن بعدازظهر بی حوصله و درد، پس از آن خاک و خستگی و نم…باورم بود در کنار همین اعداد در حال رشد پیدایت خواهم کرد. نیامدی…و من سی ساله شدم. شاید چون صفرش کنار سه بی طاقت بود…شاید…
خورشید هنوز بالا نیاومده، اما امروز اولین روز از سی سالگی منه.
به مامانم اس ام اس زدم، آخرین فرزندت هم سی ساله شد. 
و این واقعیت این روزهاست. من کوچیکترین بودم…الان نمی دونم بزرگ شدم یا نه؟! اما خوب سی ساله شدم. سی خشک و خالی. اصلا هم ناراحت نیستم. 
کلی اتفاق خوب قرار بیافته برام توی این روزهای اینده. روزهای خوب و خوشگل آینده. مطمئن هستم.
تولدم مبارک.
تلاش می کنم که سی سالگی، بهترین سال زندگیم باشه. 
به امید بهترین ها
بخندین، شادی کنید، امروز روز تولد منه! به به
بعد نوشت: آخه چرا ادم روز تولد سی سالگیش باید بره مدرسه قام قام و امتحان حقوق کار بده. اصلا این ضد حقوق بشر هست
Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s