روزانه نویسی

روز ۲۳۰- و من می نویسم

خبر داری عاشقانه های رود و سنگ به چاپ سوم رسیده است؟!  اول از همه این عکس از Kingstown. دوم از همه، کلی اونجا برف بود. اینجا هیچ خبری نیست که ظاهرا قرار فردا کمی برف بیاد. خوب زورهای اخر زمستون… دیشب کلی خسته بودم. اما مشق رو نوشتم و تقریبا ساعت ۱۱ سابمیت کردم… Continue reading روز ۲۳۰- و من می نویسم

روزانه نویسی

روز ٢٢٩- روز وسط جاده ای

الان دارم از کینگستون بر می گردم. برسم خونه می ام توضیح می دم کجا بودم. الان نمیشه… نوشت خوب و خوش باشید تا من بیام. ای پست تکمیل می شود… تکمیل پست: دیشب بعد از یک اتفاق که فکر کنم اتفاق خوبه. زنگ زدیم به پسر خاله جان که بله. ما این کار رو… Continue reading روز ٢٢٩- روز وسط جاده ای

روزانه نویسی

روز ۲۲۸- پرش های گنجیشگی و نوشتن های من

زیبای من، جای خنده ات در چشمان من حکاکی شده است…بینایی نمی خواهد، دنیای من همه تویی… حال شما خوبه؟! من نمی دونم. حالم یه جوریش هست. دقیقا حس روزی رو دارم که می خواستم رسما بگم بله. یعنی همون حس. ههه…فکر کنم دارم دوباره شوهر می کنم. راستی دمتون گرم که رفتین رای دادین.… Continue reading روز ۲۲۸- پرش های گنجیشگی و نوشتن های من

روزانه نویسی

روز ۲۲۷- و من تو را انتخاب می کنم

گفتم می ترسم. گفتی نترس اونجور نماند، اینجور نمی ماند. گفتم اگه نیاومدی چی؟ گفت می ام…خدا بزرگه  و خدا بزرگ بود، سایه اش اینجا هم برسرمه. شما خوبید؟ رای دادید؟ من مثل خلا از دیشب که با مامان اینا حرف زدم می خوام برم رای بدم. یعنی یک عدد حس بد به من دست… Continue reading روز ۲۲۷- و من تو را انتخاب می کنم

روزانه نویسی

روز ۲۲۶- دلم یه بغل می خواد

همین دقایق ساده رو داشتن بس است. تو بخند امروز از اون روزاس که دلم بغل می خواد. یکی بیاد من رو بغل کنه. بزنه روی شونم و همه حرفهایی که می زنم رو به خودم بزنه. یعنی از اون روزاس که صبح به زور بلند شدم. هدف امروز دقیقا این بود که Survive کنم.… Continue reading روز ۲۲۶- دلم یه بغل می خواد

Uncategorized · روزانه نویسی

روز ۲۲۵- خونه آینده؟

می ترسم…هوای خیالم ابری و بارانی است و من در ترس ندیدنت…نفهمیدنت فرو می روم. خیالم رو غسل عاشق بده…صد بار بیش از این …من می ترسم. و بله امروز چهارشنبه هست. به رسم همه چهارشنبه های دنیا رگ سیدی من امروز عجیب گرفته. چرا؟! نمی دونم. امروز بعد از ظهر قرار داریم بریم یه… Continue reading روز ۲۲۵- خونه آینده؟

روزانه نویسی

روز ۲۲۳- مرگ…و خداحافظی

و خداحافظ… به همین راحتی…بی دغدغه رفت. آهسته و ارام…شبت خوش مامان یکی از دوستان فوت کرد. بعد از تقریبا سه سال دست پنجه نرم کردن با سرطان. وقتی شنیدم نمی دونستم چطور جلوی این اشک ها رو بگیرم. یعنی ناخودآگاه می اومدن. نمی دونستم واسه خودم گریه می کنم، واسه اون دوست. یا برای… Continue reading روز ۲۲۳- مرگ…و خداحافظی